روز ۶۴- برگشت

اومده بودم توی اسن سفر دلم باز بشه، شداااا اما یه جای دیگه اش گرفت. خدا رو باز شکر!!! خوبم تا سه ساعت دیگه راه می افتیم به سوی دیار خود، اینجور وقتها احساس خوبی همچون شکوفایی لحظه ای بهم دست می ده! دیار، من، شما و لحظات اروووم زندگیم. دیشب تا ٣ گریه کردم قبل خواب، اشک هام بد نمی اومد، همسر کلی حرف زد ولی من اروووم نشدم! خسته ام! نه بخاطر کار زیاد، روحم و انگار یکی توی گوشت کوب ترکونده! و همسر ناراحت می شه چرا ادم های کوچولویی مثل پسر خاله میرن روی عصاب من! پسر خاله موجود کوچکی است، متاسفانه نه از نظر جسمی و سنی! روحی و اخلاقی! دیشب دیگه من از کوره یک خانوم با شخصیت خارج شدم وقتی داشتم با همسر حرف می زدم ایشون باز پریدن و من برگشتم گفتم شات اپ! دفعه دیگه باهات حرف زدم با من حرف بزن! ایشون هم نگذاشت و نبرداشت اخر شب به روم اوردم که اره تو هی می پری وسط حرف من و اصلا رعایت نمی کنی و بیشعوری و اینا! من حوصله ندارم با ادم کوچولوها، اونایی که اندازه یه صفر مطلق سواد دارن و فکر می کنن که خیلی می فهمن حرف بزنن! در جواب همه گلایه هاش، فقط گفتم ببخشید اگه وسط حرفت پریدم!و اصلا بروی خودم نیاوردم این ادم چقدر روی عصاب من توی این مدت پیاده روی کرده. اخرشم خودم توی اتاق گریه ام گرفت ، از این سکوت خودم لجم گرفت، اینکه زمانی که باید یکی رو بترکونم سکوت می کنم! چون بازم برام مهمه کسی از دستم ناراحت نشه، تازه ناراحت میشم که به یکی فقط یه بار گفتم شاتاپ، اونم وقتی با ایش و میش و هزار ادا به طریقه حرف زدن من ایراد می گیره! قصد دارم امروز در مسیر برگشت اما بترکونمش! یعنی دیشب به خودم قول دادم سکوت دیگه جایز نیست، حداقل در مقابل این فرد خانواده خاله. از یکی از اعضای اون خانواده یه بار خوردم، الان باید جواب بدم؟؟؟؟؟ نمی دونممممممم برم که راه طولانی در پیش است شاد باشید و سلامت

/ 0 نظر / 32 بازدید